هیچکس با من نیست مانده ام تا به چه اندیشه کنم... باید کسی باشد که هروقت بار تنهاییت سنگین شد هر وقت کمر کلماتت شکست هر وقت واژه هایت لال شدند بیاید بنشیند مقابل چشمهایت و تو زل بزنی به خودت که جاری شده ای میان چشمهایش... که هر وقت بار دلتنگیت سنگین شد هر وقت طاقت سکوتت تمام شد هر وقت کم آوردی بیاید بنشیند کنارت و تو سرت را بگذاری روی شانه اش و تمام خودت را به او تکیه دهی... که هر وقت بار خستگی هایت سنگین شد هر وقت سهمت از بغض بیشتر از توانت شد بیاید آغوش باز کند و پناهت شود و تو یک جا تمام تنهاییت را تمام دلتنگیت را تمام سکوتت را تمام خستگیهایت را و تمام بغضت را میان هُرم نفسهایش نفس بکشی... باید... سکوت آب می تواند خشکی باشد و فریاد عطش، عکس فوق العاده جالب و خلاقانه ای که مایک ادموند عکاس و هنرمند از خود گرفته و در پروفایل فیس بوک خود قرار داده است. او با نوشتن جمله: اگر دقت کنید به تغییرات پی میبرید ، شهرت زیادی به دست آورد. مقیم لندن بود، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 پنس اضافه تر می دهد! می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست پنس اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست پنس را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ... موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت: آقا از شما ممنونم . پرسیدم بابت چی ؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم . با خودم شرط کردم اگر بیست پنس را پس دادید بیایم . فردا خدمت می رسیم! غش به من دست داد . من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست پنس می فروختم!! زندگی درد است؛ درد ، نمی دانم عظمت این کلمه را میشه درک کرد ؟؟؟ وقتی می گویم درد منظورم آن دردی نیست که ممکنه جسم انسان رو گرفتار کنه... منظور دردیست که روح را دچار می کنه و آه از زمانیکه روح درد کند !!! پی نوشت : دو تا از بهترین های زندگیم کسانی که نفس کشیدنم به اون ها بستگی داره ، آسمون دلشون ابریست ... دعاشون کنیم... پائیز است؟ برگها افتادن؟ زرد و بی تاب و نهان ؟ در پس نارنجی برگ درخت ... فصل عشق فصل خزان فصل بی تابی آب ؟ فصل بی خوابی باد ؟ فصل دلدادگی و ساز و خیال! پی نوشت : آخرین روزهای پاییز هم داره تموم میشه ... به خوابم نیا... خوابم را،رنگی میکنی و روزم را سیاه،سفید... مرا پناهی جز خواب نیست؛ بی پناهم نکن ... دلم گرفته ... نمیدونم چرا توفیق روضه رفتن هم ازم گرفته شده ... دعام کنین... " دوست داشتن دلیل نمی خواهد ... " ولی نمی دانم چرا ... همه می گویند ... تو هم می پرسی... و حتی خودم ... شاید چون شنیده ایم : " این روز ها ... دوست داشتن دلیل می خواهد ... " دیشب ... که بغض کرده بودم ... باز هم به خود قول دادم ... و قسم خوردم ... که فردا ، همین فردا ... فراموش کنم ... با اینکه می دانم ... آخ می دانم ... که هیچ زمان فراموش نخواهم کرد ... و می دانم ... " عشق " همین است ... با توام ای لنگر تسکین ای تکانهای دل ای آرامش ساحل با توام ای نور ای منشور ای تمام طیفهای آفتابی ای کبود ارغوانی ای بنفشابی با توام ای شور, ای دلشوره شیرین با توام ای شادی غمگین با توام ای غم غم مبهم ای نمی دانم هر چه هستی باش اما کاش... نه, جز اینم آرزویی نیست هر چه هستی باش اما باش گاهی روزگار می تازد بر هر آنچه از مخیله بگذرد. گاهی آدمها از دست روزگار سیلی میخورند. میگریند. تنهای تنها. کسی را برای تنهایی ام میخواهم. و من... همیشه شب را... همدم تنهایی خویش بر میگزینم. همدردی شب را در سکوتش احساس میکنم و سکوت شب دلتنگی ام را از من میگیرد. حفره های دلتنگی ام را ستاره ها پر میکنند. نگاهی گذرا به آسمان میدوزم. لبخند مهتاب را در آغوش ستاره ها میبینم. و لبخندش را مرهمی بر درد تنهایی ام احساس میکنم. و چنین است که مادام... شب را همدم تنهایی خویش بر میگزینم. دلم کسی را می خواهد که وقتی به زور لبخند می زنم مرا در آغوش بگیرد و بگوید : می دانم عزیزم سالهاست که دیگر خوب نیستی ! !
مانده ام در قفس تنهایی
در قفس می خوانم:
چه غریبانه شبی است
شب تنهایی من ...
باید کسی باشد
باید کسی باشد
سکوت گندم می تواند گرسنگی باشد و غریو پیروزمندانه قحط،
همچنان که سکوت آفتاب ظلمات است
اما سکوت آدمی فقدان جهان و خداست:
غریو را تصویر کن!!
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان،
خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند؛
گذشت و به مقصد رسیدیم .
تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه
بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت
آری من مسلمانم
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت :
جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :
آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد
چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که

![]()
![]()
این است
که زمین چرکین است ...
برگ می ریزد؟
آسمان ابریست؟
ابر آبستن می بارد؟
نفس باد هنوز پر تپش است؟
شاخه ها در خم كوچه سبك تر شده اند؟
رنگ غم ، رنگ خزان ؟
پائیز است؟
راستی پائیزبا این همه غم این همه حزن و فغان چه رنگی دارد؟
پائیز است؟
پنجره بسته و من پشت به آن...
آخ گوش كنید این صدا ناله ی پائیز است...
فصل عشق ...
زیر پا، ای وای عابران..خش خش برگ خزان!
گوش كنید این صدا نعره ی پائیز است...
شر شر آب روان... پاكی و عشق ، نوای باران!
چه دیر آمده ای! چتر ها پوسیدن؟
فصل عشق است و خزان ؟


| Design By : Night Melody |

.jpg)

