تبليغاتX
دنیای من ،" او "

دنیای من ،" او "


کودکی که لنگه کفشش را امواج ازاو گرفته بود

 

 روی ساحل نوشت:

 

دریا دزد کفشهای من ...

 

مردی که از دریا ماهی گرفته بود روی ماسه ها

 

 نوشت:

 

دریا سخاوتمندترین سفره هستی...


موج آمد و جملات را با خود شست...


تنها برای من این پیام را باقی گذاشت که :


برداشتهای دیگران در مورد خودت را

 

 در وسعت خویش حل کن تا دریا باشی.

 

 

پ ن : چقدر دلم دریا میخواد ...

نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت 17:56 توسط صدف| |

دستت که بلرزد اشتباه مینویسی


پایت که بلرزد اشتباه میروی


دلت که بلرزد ...


وامصیبتا ...

 

 

پ ن : وامصیبتا ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 22:21 توسط صدف| |

 خوش شانسی ؟ بد شانسی ؟ کسی چــه میداند ؟
 
یک داستان قدیمی چینی هست که میگوید :
 
پیرمردی اسبی داشت و با آن اسب زمینش را شخم میزد .
 
 روزی آن اسب از دست پیرمرد فرار کرد و در صحرا گم شد .
 
همسایگان برای ابراز همدردی با پیرمرد ، به نزد او آمدند
 
 و گفتند : عجب بد شانسی ای آوردی .
 
پیرمرد جواب داد :
 
 " بد شانسی ؟ خوش شانسی ؟ کسی چه میداند ؟"
چندی بعد اسب پیرمرد به همراه چند اسب وحشی دیگر
 
 به خانه ی پیرمرد بازگشت .
 
 اینبار همسایگان با خوشحالی به او گفتند :
 
" عجب خوش شانسی آوردی !"
 
اما پیرمرد جواب داد :
 
 " خوش شانسی ؟ بد شانسی ؟ کسی چه میداند ؟ "
 
بعد از مدتی پسر جوان پیرمرد در حالی که سعی میکرد
 
 یکی از آن اسبهای وحشی را رام کند از روی اسب به
 
زمین خورد و پایش شکست .
 
باز همسایگان گفتند : " عجب بد شانسی آوردی ؟ "
 
و اینبار هم پیرمرد جواب داد :
 
" بد شانسی ؟ خوش شانسی ؟ کسی چه میداند ؟ "
 
در همان هنگام ، ماموران حکومتی به روستا آمدند .
 
آنها برای ارتش به سربازهای جوان احتیاج داشتند .
 
 از این رو هرچه جوان در روستا بود را برای سربازی با خود بردند ،
 
اما وقتی دیدند که پسر پیرمرد پایش شکسته است و
 
نمیتواند راه برود ، از بردن او منصرف شدند .
 
"خوش شانسی ؟
 
بد شانسی ؟
 
کسی چـــه میداند ؟"
 
 
هر حادثه ای که در زندگی ما روی میدهد ،
 
دو روی دارد . یک روی خوب و یک روی بد .
 
هیچ اتفاقی خوب مطلق و یا بد مطلق نیست .
 
بهتر است همیشه این دو را در کنار هم ببینیم .
 
زندگی سرشار از حوادث است .
 
 
پ ن: ولی نمیدونم چرا روی بدش بیشتر دیده میشه ؟ !!!!

 

 


نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 16:2 توسط صدف| |


حرف دلت رو امروز بزن !
 
 

اگر امروز گفتی ...
 
 

اسمش "حرف دل" است
 
 

اگر نگفتی ...
 
 


 
 
فردا می شود
 
 
 
                    " درد " دلت...

 
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 16:35 توسط صدف| |

 
امتحان پایانی فلسفه بود
 
 استاد فقط یک سوال برای دانشجویان مطرح کرده بود
 
سوال این بود
 
 شما چگونه میتوانید من را متقاعد کنید
 
 "که صندلی جلوی شما نامرئی است؟"

تقریبا یک ساعت زمان برد تا دانشجویان توانستند
 
 پاسخ های خود را در برگه امتحان بنویسند
 
به غیر از یک دانشجوی تنبل که تنها ۵ ثانیه طول کشید
 
 تا جواب را بنویسد
 
چند روز بعد که استاد نمره های دانشجویان را به آنها داد
 
 آن دانشجوی تنبل بالاترین نمره ی کلاس را گرفته بود
 
 او در جواب نوشته بود
 
"کدام صندلی؟"

پیام اخلاقی: مسائل ساده رو پیچیده نکنیم

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:4 توسط صدف| |

اشتباه  اینه  ....
 

هر جا برنجی و لبخند بزنی ....
 

فکر می کنن درد ندارد و محکم تر می زنن ...

نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 11:5 توسط صدف| |

شل سيلوراستاين
 
جادوگري که روي درخت انجير زندگي ميکند
 
به لستر گفت: يه آرزو کن تا برآورده کنم
 
لستر هم با زرنگي آرزو کرد
 
دو تا آرزوي ديگر هم داشته باشد
 
بعد با هر کدام از اين سه آرزو
 
سه آرزوي ديگر آرزو کرد
 
آرزوهايش شد نه آرزو با سه آرزوي قبلي
 
بعد با هر کدام از اين دوازده آرزو
 
سه آرزوي ديگر خواست
 
که تعداد آرزوهايش رسيد به ۴۶ يا ۵۲ يا...
 
به هر حال از هر آرزويش استفاده کرد
 
براي خواستن يه آرزوي ديگر
 
تا وقتي که تعداد آرزوهايش رسيد به...
 
۵ ميليارد و هفت ميليون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
 
بعد آرزو هايش را پهن کرد روي زمين و شروع کرد
 
به کف زدن و رقصيدن
 
جست و خيز کردن و آواز خواندن
 
و آرزو کردن براي داشتن آرزوهاي بيشتر
 
بيشتر و بيشتر
 
در حالي که ديگران ميخنديدند و گريه ميکردند
 
عشق مي ورزيدند و محبت ميکردند
 
لستر وسط آرزوهايش نشست
 
آنها را روي هم ريخت تا شد مثل يک تپه طلا
 
و نشست به شمردنشان تا .......
 
پير شد
 
و بعد يک شب او را پيدا کردند در حالي که مرده بود
 
و آرزوهايش دور و برش تلنبار شده بودند
 
آرزوهايش را شمردند
 
حتي يکي از آنها هم گم نشده بود
 
همشان نو بودند و برق ميزدند
 
بفرمائيد چند تا برداريد
 
به ياد لستر هم باشيد
 
که در دنياي سيب ها و بوسه ها و کفش ها
 
همه آرزوهايش را با خواستن آرزوهاي بيشتر حرام کرد !!!
 
گاه آنچه امروز داريم و از آن لذت نمي بريم
 
آرزوهاي ديروزمان هستند!
نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 22:54 توسط صدف| |

 

 

 

این روزها کسی از ثابتش استفاده نمیکند ..!

همه اعتباری می خواهند و قابل تعویض!

همراه را عرض میکنم ..
 
 

 
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 16:50 توسط صدف| |

اینجا زمین است رسم آدم هایش

 

عجیب است!


اینجا گم که مى شوى


به جاى اینکه دنبالت بگردند

 

 فراموشت مى کنند ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 11:44 توسط صدف| |


دل گفت که عید آمده برخیز و طرب کن
 
هر حاجت خوب از دمِ نوروز طلب کن
 
از ساغر خورشید بزن جام پیاپی
 
در سینه دمی روز شو و پشت به شب کن
 
برخیز گل افشان کن و از خار میندیش
 
غم را به نوای نی و تنبور ادب کن
 
این دم به غنیمت شمر و عذر میاور
 
اسباب فراهم شده، شو ترک سبب کن
 
افسانه مگو، قصّه ی دیروز سرآمد
 
"راهی" شو و از دوست مدد خواه و طرب کن

 

 

یک بهار، نوروز نثار شما باد ...

پ ن : ملتمس دعا هستم ...
 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 14:4 توسط صدف| |

این روزهــا از همه دوری می کند

"حافـــظه ی بلنـــد مدت من"

انگـــار سیر شـده است

از خــوردن آن همــه

خـــاطـــره .. !!


دیگر عادت کرده ام

به داشتــن خدایی که

همیشـــه سکوت می کند ...

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 17:40 توسط صدف| |

چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان

دو تا از آ نها به داخل گودال عميقي افتادند .

 بقيه قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و

وقتي ديدند گودال چقدر عميق است به دو

قورباغه ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست

و شما خواهيد مرد .


دو قورباغه اين حرف ها را ناديده گرفتند و با

 تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند .

اما قورباغه هاي ديگر دائماً به آنها مي گفتند

 كه دست از تلاش برداريد ، چون نمي توانيد از

گودال خارج شويد، به زودي خواهيد مرد.


بالاخره يكي از دو قورباغه ، تسليم گفته هاي ديگر

قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت.

 او بي درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد .


اما قورباغه ديگر با حد اكثر توانش براي بيرون آمدن

 از گودال تلاش مي كرد . بقيه قورباغه ها فرياد

 
مي زدند كه دست از تلاش بردار ،

 اما او با توان بيشتري تلاش كرد و

سرانجام از گودال خارج شد .


وقتي از گودال بيرون آمد ،

بقيه قورباغه ها از او پرسيدند :

مگر تو حرف هاي ما را نشنيدي ؟

معلوم شد كه قورباغه ناشنواست .

در واقع او تمام مدت فكر مي كرده كه

 ديگران او را تشويق مي كنند !!!

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 12:34 توسط صدف| |

تنها بازمانده يك كشتی شكسته، توسط جريان آب به يك
 
 جزيره دورافتاده برده شد. با بيقراری به درگاه خداوند
 
دعا ‌كرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقيانوس چشم
 
‌دوخت تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نیامد.  
 
سرانجام نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك بسازد
 
 تا از خود و وسائل اندكش بهتر محافظت نمايد
 
روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش
 
 را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود،اندوهگين فرياد زد:
 
خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟  
 
صبح روز بعد، او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك می‌شد
 
از خواب بیدار شد، می‌آمد تا او را نجات دهد. 
 
مرد از نجات دهندگانش پرسيد:
 
چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟
 
آنها در جواب گفتند: ما علامت دودی را که فرستادی ديدیم!
 
آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی كه بنظر می‌رسد
 
كارها به خوبی پيش نمی‌روند، اما نبايد اميدمان را از دست بدهيم
 
 زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج.
 
دفعۀ آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید
 
كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.
 
برای تمام چيزهای منفی كه ما بخود می‌گوييم،
 
خداوند پاسخی مثبت دارد.
 
تو گفتی :«آن غير ممكن است»، خداوند پاسخ داد
 
«همه چيز ممكن است».
 
تو گفتی: «هيچ كس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد
 
«من تو را دوست دارم».
 
تو گفتی :«من نمی‌توانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد
 
«من تو را ‌بخشیده ام».
 
تو گفتی :«من بسيار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد
 
 «من به تو آرامش خواهم داد».
 
تو گفتی :«من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد
 
«رحمت من كافی است».
 
تو گفتی: «من نمی‌توانم مشكلات را حل كنم»، خداوند پاسخ داد
 
«من گامهای تو را هدايت خواهم كرد».
 
تو گفتی :«من نمی‌توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد
 
 «تو هر كاری را با من می‌توانی به انجام برسانی».
 
تو گفتی: «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد
 
«آن ارزش پيدا خواهد كرد».
 
تو گفتی :«من احساس تنهايی می‌كنم»، خداوند پاسخ داد
 
«من هرگز تو را ترك نخواهم كرد».
 
تو گفتی: «من به اندازه كافی باهوش نيستم»، خداوند پاسخ داد
 
«من به تو عقل داده ام».
 
تو گفتی :«من می‌ترسم»، خداوند پاسخ داد
 
«من روحی ترسو به تو نداده ام».
 
تو گفتی :«من هميشه نگران و نااميدم»، خداوند پاسخ داد
 
«تمام نگرانی هايت را به دوش من بگذار».
 
تو گفتی :«من به اندازه كافی ايمان ندارم»، خداوند پاسخ داد
 
«من به همه به يك اندازه ايمان داده ام».
نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 11:49 توسط صدف| |

در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است.

او گفت:غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار

 و شادی هایت را درون جعبه طلایی.

به حرف خدا گوش کردم.

شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم.

 جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد

 و جعبه سیاه روز به روز سبک تر.

از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم

تا علت را دریابم.دیدم که ته جعبه سوراخ است

و غصه هایم از آن بیرون می ریزد.

سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم:

در شگفتم که غصه های من کجا هستند؟

خدا با لبخندی دلنشین گفت:

ای بنده من!همه آنها نزد من٬ اینجا هستند.

 
پرسیدم پروردگارا!چرا این جعبه ها را به من دادی؟

چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود ؟

گفت:ای بنده من!جعبه طلایی را به تو دادم تا

 نعمت های خود را بشماری و جعبه سیاه

را برای اینکه غم هایت را دور بریزی

 

نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 18:13 توسط صدف| |


دو دوست به نام های سام و مایک در حال مسافرت

در اتوبوس بودند. ناگهان اتوبوس توقف کرد و

 یک دسته راهزن وارد اتوبوس شدند.

 راهزنان شروع به غارت کردن مسافران کردند.

 آن ها شروع به گرفتن ساعت و اشیاء قیمتی مسافران کردند.

ضمنا تمام پول های مسافران را نیز از آن ها می گرفتند.


سام کیف پول خود را باز نمود و بیست دلار از آن بیرون آورد.

او این بیست دلار را به مایک داد. مایک پرسید:

«چرا این پول را به من می دهی؟»

سام جواب داد:

«یادت می آید هفته گذشته وقتی من پول نداشتم

تو به من بیست دلار قرض دادی؟»

مایک گفت: «بله، یادم هست.»

سام گفت: «من دارم پولت را پس می دهم.

 


 

نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 21:11 توسط صدف| |



مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت را پرسید که چیست.

 

 سقراط به مرد جوان گفت : که صبح روز بعد به نزدیکی

 

رودخانه بیاید. هر دو حاضر شدند.

 

سقراط از مرد جوان خواست که همراه او وارد رودخانه شود.

 

 وقتی وارد رودخانه شدند و آب به زیر گردنشان رسید

 

 سقراط با زیر آب بردن سر مرد جوان، او را شگفت زده کرد.



مرد تلاش می کرد تا خود را رها کند اما سقراط قوی تر بود

 

 و او را تا زمانی که رنگ صورتش کبود شد محکم نگاه داشت.

 

 سقراط سر مرد جوان را از آب خارج کرد و اولین کاری

 

که مرد جوان انجام داد کشیدن یک نفس عمیق بود.

 

سقراط از او پرسید، :

 

" در آن وضعیت تنها چیزی که می خواستی چه بود؟"

 

پسر جواب داد: "هوا"



سقراط گفت:" این راز موفقیت است!

 

 اگر همانطور که هوا را می خواستی در جستجوی

 

موفقیت هم باشی بدستش خواهی آورد"

 

 رمز دیگری وجود ندارد.

نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 16:34 توسط صدف| |

 

برخاستن از عدم و درآمدن بر سیرت انسانی ،

 باشکوهترین پدیده هستی است

این باشکوه ترین، بر تو  مبارک باد . . .

 

 

 

زندگیت را با لبخند هایت نگاه کن

نه با اشکهایت سالهای عمرت را

 با دوستانت بشمار

نه با  تعداد شمع های روی کیک تولدت . .

 

 

 

ببین چقدر روی کیکت شمع بوده که اینقدرش نصیبه من شده ...

 مطمئن باش توش خالی نیست ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 17:55 توسط صدف| |

دوست دارم بر شبم مهمان شوی

بر کویر تشنه چون  باران  شوی

دوست دارم تا شب و روزم شوی

نغمه ی این ساز پر سوزم شوی

دوست دارم خانه ای سازم ز نور

نام  تو بر سردرش  زیبا   ز دور

دوست دارم چهره ات خندان کنم

گریه های خویش را پنهان کنم

دوست دارم بال پروازم شوی

لحظه ی پایان و آغازم شوی

دوست دارم ناله ی دل سر دهم

یا به روی شانه هایت سر نهم

دوست دارم لحظه را ویران کنم

غم ، میان  سینه ام  زندان کنم

دوست دارم تا ابد یادت کنم

با صدایی خسته فریادت کنم

دوست دارم با تو باشم هر زمان

گر تو باشی،من نبارم بی امان

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 18:39 توسط صدف| |

شخص تنبلي نزد بهلول آمده و پرسيد :
 
مي خواهم از كوهي بلند بالا روم مي تواني
 
نزديكترين را ه را به من نشان دهي؟
 
بهلول جواب داد:  نزديكترين و آسانترين راه :
 
نرفتن بالاي كوه است !!!   
 
 
 
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 13:10 توسط صدف| |

با همه ی بی سر و سامانی ام

باز به دنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

در پی ویران شدنی آنی ام
 
آمده ام بلکه نگاهم کنی

عاشق آن لحظه ی توفانی ام

دلخوش گرمای کسی نیستم

 آماده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطش سالها

تا تو کمی عشق بنوشانی ام
 
 
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 14:43 توسط صدف| |

Design By : Night Melody