تبليغاتX
دنیای من ،" او "

دنیای من ،" او "

هیچکس با من نیست

مانده ام تا به چه اندیشه کنم...

مانده ام در قفس تنهایی

در قفس می خوانم:

چه غریبانه شبی است

شب تنهایی من ...

 

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 19:4 توسط صدف| |

می خواهم پوست بیندازم

از این تنهایی ،لازمه اش

وجود یک "او" ست
 
نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 13:9 توسط صدف| |

فردی چند گردو به بهلول داد و گفت:
 
 بشکن و بخور و برای من دعا کن.
 
بهلول گردوها را شکست ولی دعا نکرد.
 
آن مرد گفت:
 
گردوها را می خوری نوش جان،
 
 ولی من صدای دعای تو را نشنیدم!
 
بهلول گفت:
 
مطمئن باش اگر در راه خدا داده ای
 
خدا خودش صدای شکستن گردوها را شنیده است...!
 
نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 10:56 توسط صدف| |

باید کسی باشد

که هروقت بار تنهاییت سنگین شد

هر وقت کمر کلماتت شکست

هر وقت واژه هایت لال شدند

بیاید بنشیند مقابل چشمهایت

و تو زل بزنی به خودت

که جاری شده ای میان چشمهایش...

باید کسی باشد

که هر وقت بار دلتنگیت سنگین شد

هر وقت طاقت سکوتت تمام شد

هر وقت کم آوردی

بیاید بنشیند کنارت

و تو سرت را بگذاری روی شانه اش

و تمام خودت را به او تکیه دهی...

باید کسی باشد

که هر وقت بار خستگی هایت سنگین شد

هر وقت سهمت از بغض بیشتر از توانت شد

بیاید آغوش باز کند

و پناهت شود

و تو یک جا

تمام تنهاییت را

تمام دلتنگیت را

تمام سکوتت را

تمام خستگیهایت را

و تمام بغضت را

میان هُرم نفسهایش

نفس بکشی...

باید... 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 13:11 توسط صدف| |

سکوت آب می تواند خشکی باشد و فریاد عطش،


سکوت گندم می تواند گرسنگی باشد و غریو پیروزمندانه قحط،


همچنان که سکوت آفتاب ظلمات است


اما سکوت آدمی فقدان جهان و خداست:


غریو را تصویر کن!!

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 12:9 توسط صدف| |

عکس فوق العاده جالب و خلاقانه ای که مایک ادموند عکاس

 و هنرمند از خود گرفته و در پروفایل فیس بوک خود قرار داده است.

او با نوشتن جمله:

اگر دقت کنید به تغییرات پی میبرید ،

شهرت زیادی به دست آورد.


 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 11:3 توسط صدف| |

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران‌‌قیمت خود با
 
 سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می‌گذشت.

ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان،
 
یک پسربچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.
 
پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. 
 
مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد
 
و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است.
 
 به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند..
 
پسرک گریان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد
 
 را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی
 
صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند.

پسرک گفت : ”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت
 
 کسی از آن عبور می کند، هر چه منتظر ایستادم
 
و از رانندگان کمک خواستم، کسی توجه نکرد.
 
برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده
 
 و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم برای اینکه
 
شما را متوقف کنم، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم.”

مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت. او برادر پسرک را روی
 
 صندلی‌اش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه افتاد..
 
در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران
 
 مجبور شوند برای جلب توجه شما،
 
 پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند!

خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند؛
 
 اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم،
 
 او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند.
 
نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 12:49 توسط صدف| |

دو قطره آب كه به هم نزديك شوند،
 
تشكيل يك قطره بزرگتر ميدهند...
 
اما دوتكه سنگ هيچگاه با هم يكی نمی شوند !
 
پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشيم،
 
فهم ديگران برايمان مشكل تر، و در نتيجه
 
امکان بزرگتر شدنمان نيز كاهش می یابد...
 
آب در عين نرمی و لطافت در مقايسه با سنگ،
 
به مراتب سر سخت تر، و در رسيدن به هدف خود
 
لجوجتر و مصمم تر است.
 
سنگ، پشت اولين مانع جدی می ايستد.
 
اما آب... راه خود را به سمت دريا می يابد.
 
در زندگی، معنای واقعی
 
سرسختی، استواری و مصمم بودن را،
 
در دل نرمی و گذشت بايد جستجو كرد.
 
گاهی لازم است كوتاه بيايی...
 
گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...
 
اما می توان چشمان را بست و عبور کرد
 
گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری...
 
گاهی نگاهت را به سمت ديگر بدوزي که نبینی....
 
 
ولی با آگاهی و شناخت
 
 
وآنگاه بخشیدن را خواهی آموخت
 
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 14:58 توسط صدف| |

مقیم لندن بود، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود

و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند

 20 پنس اضافه تر می دهد!

می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که

 بیست پنس اضافه را برگردانم یا نه؟

 آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست پنس را پس دادم

و گفتم آقا این را زیاد دادی ...

گذشت و به مقصد رسیدیم .

 موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت:

آقا از شما ممنونم . پرسیدم بابت چی ؟

گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و

 مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم.

وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم

شما را امتحان کنم .

با خودم شرط کردم اگر بیست پنس را پس دادید بیایم .

 فردا خدمت می رسیم!

تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه

 غش به من دست داد .

 من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم

تمام اسلام را به بیست پنس می فروختم!!

نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 13:46 توسط صدف| |

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :

بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟

همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت
 
 در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با
 
ریش سفید از جا برخواست و گفت :

آری من مسلمانم

جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت :
 
با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد
 
و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ،
 
 جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت:
 
 که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند
 
و به کمک احتیاج دارد ، پیرمرد و جوان مشغول
 
 قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی
 
 پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد
 
بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد

جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :

آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟

افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد
 
 را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد
 
دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :

چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که
 
با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود !!!
 
نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 18:17 توسط صدف| |

زندگی درد است؛

درد ، نمی دانم عظمت این کلمه را میشه درک کرد ؟؟؟ 

وقتی می گویم درد

منظورم آن دردی نیست که ممکنه جسم انسان رو گرفتار کنه...

منظور دردیست که روح را دچار می کنه

و آه از زمانیکه

روح درد کند !!!

 

پی نوشت : دو تا از بهترین های زندگیم کسانی که نفس کشیدنم به اون ها بستگی داره ،

 آسمون دلشون ابریست ... دعاشون کنیم...

نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 18:40 توسط صدف| |

آخرین برگ سفرنامه ی باران

 این است

که زمین چرکین است ...
 
 
نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 17:49 توسط صدف| |

 پائیز است؟

برگ می ریزد؟

آسمان ابریست؟

ابر آبستن می بارد؟

نفس باد هنوز پر تپش است؟

شاخه ها در خم كوچه سبك تر شده اند؟

برگها افتادن؟

رنگ غم ، رنگ خزان ؟

زرد و بی تاب و نهان ؟

در پس نارنجی برگ درخت ... 

پائیز است؟

راستی پائیزبا این همه غم این همه حزن و فغان چه رنگی دارد؟

 فصل عشق فصل خزان 

پائیز است؟

پنجره بسته و من پشت به آن...

آخ گوش كنید این صدا ناله ی پائیز است...

فصل عشق ...

زیر پا، ای وای عابران..خش خش برگ خزان! 

گوش كنید این صدا نعره ی پائیز است...

شر شر آب روان... پاكی و عشق ، نوای باران!

چه دیر آمده ای! چتر ها پوسیدن؟

فصل عشق است و خزان ؟

 فصل بی تابی آب ؟

 فصل بی خوابی باد ؟

 فصل دلدادگی و ساز و خیال!

 

پی نوشت : آخرین روزهای پاییز هم داره تموم میشه ...

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 15:15 توسط صدف| |

به خوابم نیا...

 

خوابم را،رنگی میکنی

 

و

 

روزم را سیاه،سفید...

 

مرا پناهی جز خواب نیست؛

 

بی پناهم نکن ...

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 22:48 توسط صدف| |

 

دلم گرفته ... نمیدونم چرا توفیق روضه رفتن هم ازم گرفته شده ...

دعام کنین...

نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 13:23 توسط صدف| |

" دوست داشتن دلیل نمی خواهد ... "

ولی نمی دانم چرا ...

همه می گویند ...

تو هم می پرسی...

و حتی خودم  ...

شاید چون شنیده ایم :

این روز ها ...

دوست داشتن

دلیل می خواهد ...   "

دیشب ...

که بغض کرده بودم ...

باز هم به خود قول دادم ...

و قسم خوردم ...

که فردا ، همین فردا ...

فراموش کنم ...

با اینکه می دانم ...

آخ می دانم ...

که هیچ زمان فراموش نخواهم کرد ...

و می دانم ...

عشق  "  همین است ...

 
نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 13:52 توسط صدف| |

با توام

ای لنگر تسکین

ای تکانهای دل

ای آرامش ساحل

با توام

ای نور

ای منشور

ای تمام طیفهای آفتابی

ای کبود ارغوانی

ای بنفشابی

با توام ای شور, ای دلشوره شیرین

با توام

ای شادی غمگین

با توام

ای غم

غم مبهم

ای نمی دانم

هر چه هستی باش

اما کاش...

نه, جز اینم آرزویی نیست

هر چه هستی باش

اما باش

نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 15:26 توسط صدف| |

گاهی روزگار می تازد بر هر آنچه از مخیله بگذرد.

 گاهی آدمها از دست روزگار سیلی میخورند.

میگریند.

تنهای تنها.

کسی را برای تنهایی ام میخواهم.

و من...

همیشه شب را...

 همدم تنهایی خویش بر میگزینم.

همدردی شب را در سکوتش احساس میکنم

و سکوت شب دلتنگی ام را از من میگیرد.

حفره های دلتنگی ام را ستاره ها پر میکنند.

نگاهی گذرا به آسمان میدوزم.

 لبخند مهتاب را در آغوش ستاره ها میبینم.

و لبخندش را مرهمی بر درد تنهایی ام احساس میکنم.

و چنین است که مادام...

شب را همدم تنهایی خویش بر میگزینم.

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 23:32 توسط صدف| |

آدم هایی هستند که بودنشون
 
حتی مجازی
 
به آدم آرامش می ده !
 
دوستی شون برات حقیقی می شه
 
و یهو میشن یه قسمتی از زندگیت!
 
آدمایی هستن
 
که با تمام مجازی بودنشون ،
 
سهم بزرگی تو حقیقت دوستی های تو دارن
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 15:27 توسط صدف| |

دلم کسی را می خواهد

 که وقتی به زور لبخند می زنم

مرا در آغوش بگیرد و بگوید :


                             می دانم عزیزم سالهاست که دیگر خوب نیستی ! !

نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 20:38 توسط صدف| |

Design By : Night Melody