روی ساحل نوشت: دریا دزد کفشهای من ... مردی که از دریا ماهی گرفته بود روی ماسه ها نوشت: دریا سخاوتمندترین سفره هستی... در وسعت خویش حل کن تا دریا باشی. دستت که بلرزد اشتباه مینویسی پ ن : وامصیبتا ... اینجا زمین است رسم آدم هایش عجیب است! یک بهار، نوروز نثار شما باد ... پ ن : ملتمس دعا هستم ... این روزهــا از همه دوری می کند از خــوردن آن همــه همیشـــه سکوت می کند ... چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آ نها به داخل گودال عميقي افتادند . بقيه قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست و شما خواهيد مرد . تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند . اما قورباغه هاي ديگر دائماً به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد ، چون نمي توانيد از گودال خارج شويد، به زودي خواهيد مرد. قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. او بي درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد . از گودال تلاش مي كرد . بقيه قورباغه ها فرياد اما او با توان بيشتري تلاش كرد و سرانجام از گودال خارج شد . بقيه قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرف هاي ما را نشنيدي ؟ معلوم شد كه قورباغه ناشنواست . در واقع او تمام مدت فكر مي كرده كه ديگران او را تشويق مي كنند !!! در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است. او گفت:غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه طلایی. به حرف خدا گوش کردم. شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم. جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه سیاه روز به روز سبک تر. تا علت را دریابم.دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ریزد. سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم: در شگفتم که غصه های من کجا هستند؟ خدا با لبخندی دلنشین گفت: ای بنده من!همه آنها نزد من٬ اینجا هستند. چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود ؟ گفت:ای بنده من!جعبه طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری و جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی در اتوبوس بودند. ناگهان اتوبوس توقف کرد و یک دسته راهزن وارد اتوبوس شدند. راهزنان شروع به غارت کردن مسافران کردند. آن ها شروع به گرفتن ساعت و اشیاء قیمتی مسافران کردند. ضمنا تمام پول های مسافران را نیز از آن ها می گرفتند. او این بیست دلار را به مایک داد. مایک پرسید: «چرا این پول را به من می دهی؟» سام جواب داد: «یادت می آید هفته گذشته وقتی من پول نداشتم تو به من بیست دلار قرض دادی؟» مایک گفت: «بله، یادم هست.» سام گفت: «من دارم پولت را پس می دهم. سقراط به مرد جوان گفت : که صبح روز بعد به نزدیکی رودخانه بیاید. هر دو حاضر شدند. سقراط از مرد جوان خواست که همراه او وارد رودخانه شود. وقتی وارد رودخانه شدند و آب به زیر گردنشان رسید سقراط با زیر آب بردن سر مرد جوان، او را شگفت زده کرد. و او را تا زمانی که رنگ صورتش کبود شد محکم نگاه داشت. سقراط سر مرد جوان را از آب خارج کرد و اولین کاری که مرد جوان انجام داد کشیدن یک نفس عمیق بود. " در آن وضعیت تنها چیزی که می خواستی چه بود؟" پسر جواب داد: "هوا" اگر همانطور که هوا را می خواستی در جستجوی موفقیت هم باشی بدستش خواهی آورد" رمز دیگری وجود ندارد. برخاستن از عدم و درآمدن بر سیرت انسانی ، باشکوهترین پدیده هستی است این باشکوه ترین، بر تو مبارک باد . . . زندگیت را با لبخند هایت نگاه کن نه با اشکهایت سالهای عمرت را با دوستانت بشمار نه با تعداد شمع های روی کیک تولدت . . ببین چقدر روی کیکت شمع بوده که اینقدرش نصیبه من شده ... مطمئن باش توش خالی نیست ... دوست دارم بر شبم مهمان شوی بر کویر تشنه چون باران شوی دوست دارم تا شب و روزم شوی نغمه ی این ساز پر سوزم شوی دوست دارم خانه ای سازم ز نور نام تو بر سردرش زیبا ز دور دوست دارم چهره ات خندان کنم گریه های خویش را پنهان کنم دوست دارم بال پروازم شوی لحظه ی پایان و آغازم شوی دوست دارم ناله ی دل سر دهم یا به روی شانه هایت سر نهم دوست دارم لحظه را ویران کنم غم ، میان سینه ام زندان کنم دوست دارم تا ابد یادت کنم با صدایی خسته فریادت کنم دوست دارم با تو باشم هر زمان گر تو باشی،من نبارم بی امان
کودکی که لنگه کفشش را امواج ازاو گرفته بود
موج آمد و جملات را با خود شست...
تنها برای من این پیام را باقی گذاشت که :
برداشتهای دیگران در مورد خودت را
پایت که بلرزد اشتباه میروی
دلت که بلرزد ...
وامصیبتا ... 
تقریبا یک ساعت زمان برد تا دانشجویان توانستند
پیام اخلاقی: مسائل ساده رو پیچیده نکنیم
اینجا گم که مى شوى
به جاى اینکه دنبالت بگردند
دل گفت که عید آمده برخیز و طرب کن

"حافـــظه ی بلنـــد مدت من"
انگـــار سیر شـده است
خـــاطـــره .. !!
دیگر عادت کرده ام
به داشتــن خدایی که
دو قورباغه اين حرف ها را ناديده گرفتند و با
بالاخره يكي از دو قورباغه ، تسليم گفته هاي ديگر
اما قورباغه ديگر با حد اكثر توانش براي بيرون آمدن
مي زدند كه دست از تلاش بردار ،
وقتي از گودال بيرون آمد ، 
از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم
پرسیدم پروردگارا!چرا این جعبه ها را به من دادی؟
دو دوست به نام های سام و مایک در حال مسافرت 
مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت را پرسید که چیست.
مرد تلاش می کرد تا خود را رها کند اما سقراط قوی تر بود
سقراط از او پرسید، :
سقراط گفت:" این راز موفقیت است!
.jpg)

![]()
![]()
![]()


باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام
آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه ی توفانی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم
آماده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
| Design By : Night Melody |




